تیر و تختهی ناجور
-
تاریخ: 1398/1/11 ساعت: 11:20
مردانی شرور، زنانی بیرحم.. رویمان نمیشود وگرنه روزی به نام روز جهانی امیال هم میگرفتیم، روز جهانی هوای نفس، روز جهانی خودشیفتگی و تفاخر و غرور، روز جهانی خودخواهی، روز جهانی من، خوشبختی من، موفقیت من، دیگران کیلو چند، انسانیت نه منه دی... اه که چقدر حال بهم زن است بزرگداشتهای ما، جنگیدنهای ما، نشان ...
نقش اول خودت باش
-
تاریخ: 1398/1/11 ساعت: 11:20
تا حالا با خودت گفتی، من دقیقا برای چی به این دنیا اومدم؟! اومدم چیکار بکنم، چه کار بخصوصی انجام بدم که از عهده دیگری بر نمیاد؟ من در این موقعیت خاص و مختصات خاص خودم موظف به ایفای چه نقشی هستم؟!..
تا کی گریختن!؟ نجاتم ده
-
تاریخ: 1398/1/11 ساعت: 11:20
خدایا کمکم کن. .. قرآن را باز میکنم، خدایا چیزی نمیفهمم، با من حرف بزن، مرا با این مردمان تنها مگذار، پیش از آنکه دهانشان، چشمانشان و افکارشان مرا ببلعد مرا کمک کن، مرا دربر بگیر، مرا در آغوش بگیر، با
داستانک
-
تاریخ: 1398/1/11 ساعت: 11:20
تا به من نگویی که به من فکر میکنی، من مطمئن نخواهم شد...از اینکه کسی به من فکر نمیکند آسودهام،...
آه سحر منه
-
تاریخ: 1398/1/11 ساعت: 11:20
خوابم میآید اما خوابم نمیبره... تا کی این وضع ادامه پیدا خواهد کرد.. تا کی کلمات زنده به گور خواهند شد. پس مبعث چه زمانی است؟! اعجاز کجاست؟.. خسته شدهام، چه باید کرد... آهنگی حماسی از یک آهنگساز معر
اَمام التلفزیون
-
تاریخ: 1398/1/11 ساعت: 11:20
یکی از فوبیاهای من اینه تلویزیون رو روشن کنم پایتخت دربیاد.. حیف که غیر من بقیه طالبن، منم راهم رو میکشم از محل حادثه تا میشه دور میشم.. البته اینم بگم که اکثرا عکسالعملهام به تلویزیون و برنامههاش این شده.. القصه یه چیز رو هی هم بزنن حال شما بهم نمیخوره؟! بابا این بازیگر هرشب تو سه تا شبکه و ۶تا برن...
هر کسی به ما رسید از سنگ شد
-
تاریخ: 1398/1/11 ساعت: 11:20
الان حضرتعالی چندروزه نه درست و حسابی جواب میدی نه یک کلمه حرفت رو میگی؛ بابا این بیادبیه، اونوقت منم برحسب آشنایی و اخلاق دارم احترام مضاعف میذارم دلیل نمیشه شما فکر بکنی ما داریم به وظیفهمون عمل
زاییدی توش موندی
-
تاریخ: 1397/11/7 ساعت: 8:47
میدونی چی میشه؟ شعرم میاد بعد یه چیز میخوام بگم برای حال و هوایم بعد ادامه میدم صرف اینکه گفته باشم، شعر برای شعر، بعد میمونم توش که یعنی چی، بعد که چی آخه این مزخرف چند میارزه اصلن به درد کی میخوره
ذات الریه کرده بختم
-
تاریخ: 1397/11/7 ساعت: 8:47
این حالت از خوشبختی من است یا بدبختی؟! چه فرقی میکند فهم اینکه چرا وقتی چگونگی خراب است.. بقول استاد مینوی خوشا آنوقت...، اما آنگونه نه اینگونه...
خدای من
-
تاریخ: 1397/11/7 ساعت: 8:47
خدایا! خدای من، خدای بزرگ من، مرا در موقعیتی قرار نده که زیر بار منت بندگانت قرار بگیرم؛ نگذار طوری شود که سرم زیر بار منت دیگری قرار گیرد.. اگر قرار است به خوشی نرسم، اگر محبتی قسمتم نمیشود، اگر موفق
غصهخوردنهای یواشکی
-
تاریخ: 1397/11/7 ساعت: 8:47
حالم از خودم و وجود بیارزشم بهم میخوره.. حالم از خودم و محبتهای بیارزشم بهم میخوره.. ای کاش مرده بودم و اینگونه نبودم.. ای کاش من من نبود.. چقدر راحت و آسودهاید و ادای گرفتارها و غمگینها را درمیآو
عصیان طرفدار عصیان
-
تاریخ: 1397/11/7 ساعت: 8:47
کو نفس رحمتی خدا؟!... هر چه هست از من است، خرده از خویش باید گرفت، ناراحت از دست خویش باید بود، اشتباه از من است، هر چه هست آقایان و خانمها از خود ماست بر خود ما.. میخواستم یک چیز به هم سن و سالان خود
هیچ نمیخواهم بگویم
-
تاریخ: 1397/11/7 ساعت: 8:47
بخت بد را ببین که من با این قلب پر از مهر و شفقت این چنین متروک و مهجورم... دنیا به کام چه کسی است خدا؟! مگر من چه خواستم؟! باز همان خواسته قبلیام، علاوه اینکه من را گرفتار ریاکاران و ظاهرنماها و بی
شرمساری و خاکساری
-
تاریخ: 1397/11/7 ساعت: 8:47
چرا بعدا بذار همین الان میگم.. ببخشید خدای من که من هیچ نیستم، هیچ کار درخوری انجام ندادهام، آدم مهمی نیستم وجود بیارزشی دارم؛ لااقل فعلا وضع بدین منوال است... خدای من! شرمندهام که بنده خوبی نیستم
کجا اینجا؟
-
تاریخ: 1397/11/7 ساعت: 8:47
پیشتر، وقتی کم سن و سالتر بودم، سری پرشور و دلی گرم داشتم، روحی آزاده و خیالی فارغ از دنیا و جاه و مال و منال و هرچه؛ آنچنان بودم که میشد فرماندهی لشکری را برعهده بگیرم و بر سپاه ظلمت و خودباختگی بتاز
و کلمه بود..
-
تاریخ: 1397/11/7 ساعت: 8:47
یکی از این دلایلی که این شبها خوابم نمیبره اینه که احساس میکنم از حلقومم داره کلمه سرریز میکنه... خدا از سر تقصیرات این زبانبستهی بیقلم و مبارز بیعلم بگذرد ...
یقین سیاه
-
تاریخ: 1397/11/7 ساعت: 8:47
آسمان برای همیشه همینقدر سیاه خواهد بود و صحرای نگاه ما همین اندازه ساکت خواهد ماند... تردیدی نیست.. پرندهای کاشف نغمهای جدید نخواهد بود و غنچهای سر واشدن نخواهد داشت و پروانهای به ساحت غزل دست در آغوش شمع نخواهد کرد...
از آمدن و رفتن ما سودی چند؟
-
تاریخ: 1397/3/10 ساعت: 15:38
دقیقا برای چی هی پا میشم میام اینجا؟! هفته قبل که نبودم استاد به بچههای حاضر دونمره داده با یک بستنی و یک کلاس داستانپردازی، حالا امروز بعد از نیمساعت تاخیر اومده بیست دقیقه کلاس تشکیل داده و با عرض شرمندگی کلاس تعطیل رو کرده... من اما در اصل فرقی برایم نمیکند ولی دقیقا چرا؟!!
بیکسی آنجا
-
تاریخ: 1397/3/10 ساعت: 15:38
جای من اینجا نیست؛ جای من شاید آنجاست که کسی آنجا نیست...
وصیّت یک خرده آدم
-
تاریخ: 1397/3/10 ساعت: 15:38
پس کجایید؟ چیکار مگه دارید میکنید؟ من ففط اینطورم که وقتی در میانهی بلوا یه ذره خنده به لبم میاد دلم میخواد با همهتون، تکتکتون تقسیم کنم، هرچند نتونم... دقیقا کجایید؟ باید پیداتون کنم؟ قایم موشک رو تمومش کنید، دمخور چه پرنسس و شاهزادهی علیهالسلامی هستید مگه، خستهاید؟ تنهایید؟ درد دارید؟ خب این دوش ف...