خرید بک لینک
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: شنبه 2 دی 1402 ساعت: 20:05

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: شنبه 2 دی 1402 ساعت: 20:05

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: شنبه 2 دی 1402 ساعت: 20:05

من انسان خیلی سادهای بودم، من انسان سادهای هستم!... در نوع نگاهم به آدمها، رفتارشان، صحبتهایشان، گاه طعنههایشان را از روی خوشبینی و مثبتنگری حمل بر صحّت میکردم و معنایی خوب برداشت میکردم... در نوع نگاهم به مسائل، خودم، آینده... شاید بهتر باشد بگویم من انسان احمقی بودم و هستم، نمیدانم، در دنیایی که همه ادّعای عاقل بودن و عقل کل بودن میکنند، جارزدن این مطلب میتواند لااقل جالب باشد...

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: دوشنبه 5 تير 1402 ساعت: 17:24

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1402 ساعت: 14:27

نشستم، خوب نشستم، تسبیح در دست چرخاندم و خدا را به پناهیام قسم دادم که پناهم باشد، استغفار گفتم، در آن خنکای روشن صبحگاهی که آسمان سرخ و آبی و خاکستری است، قدری ابر، قدری آه، خوب نشستم و استغفار گفتم برای همهی بددلیها، بددلیهایم، همه رنجشهای بیفایده از خویش و دیگری، برای همه اضطرابها و تشویشها که آفت جان است، سکوت کردم، یک سکوت بزرگ، دربرابرم یک سکوت بزرگ، نقوش اسلیمی و ختایی، رنگ زبرجدی و فیروزهای چشمنواز، در برابر یک سکوت عظیم مبهوتانه سکوت کردم، حال آنکه سکوت من مشوّش بود، چون تختهپارهای که هنوز غرق این آرامش عظیم نشده است، طمانینهای ساختگی ولی حقیقی را به عاریه پوشیدم، یک لاقبا خوب نشستم، در میان خنکای صبحگاه و لبخند فرشته خودم را نیافتم، خودم را نیافتم، راه رفتم تا ببینم خودم را کجا جا گذاشتهام، نگاه کردم هیچ نیافتم، سکوت کردم، خوب سکوت کردم، به زیباترین حالت در سکوت خودم را غرق کردم، چون آخرین تختهپارهای که از امید ناامید میشود، دیگر خودی نبود که طلب کنم، وانگهی خودم را هیچ یافتم، پیدا شدم در ناپیدایی خنکای صبح و آغوش روشن آینه... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1402 ساعت: 20:26

مشکل اینجا نیست که کسی نیست به او بگویم دلم گرفته (که در اصل نیست)، مشکل اینجاست که دلم اصولا زیاد میگیرد... دارم پیر میشوم از این قبیل امور دم دستی و بازیهای دنیا و روزگار و تکلّفها و تصنّعها.. پیر میشوم برای هیچ، ذرّه ذرّه آب میشوم، میخواهم بنویسم بلکه قدری کلاف این سردرگمی باز شود و رشتهی فکر به دستم بیاید امّا دل و دماغی در بساطم نیست و اگر هست آنی است.. نمیخواهم به موضوعاتی بپردازم که صدها بار بدانها پرداختهام و حاصل عقدهگشایی هیچ بوده است! امروز حالتی عجیب در من رخ داد، آنقدر وحشتزده شدم که به خودم لرزیدم، خودم را به خواب زدم بلکه فروکش کند! نمیتوانم از فکر کردن به آن دست بردارم، اینگونه که مرگ را اینقدر به خودم نزدیک دیدم و خود را در برابر آن بیپناه وحشتناک بود... دیگر حرف از چیزهای زیبا نیست، چیزهای زیبا را تنها در اینستا میتوانم لایک کنم، مناظر زیبا، پنجرههای رو به افق، خانههای روشن و ساده و دنج و زندگی آدمیزادی عادّی...!  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1402 ساعت: 20:26

دلم فتّانگی در سخن میخواهد، دلم آغشتگی در قلم میخواهد، دلم سکوت میخواهد، دلم محشر میخواهد، دلم حکمت میخواهد، فریاد میخواهد خواب میخواهد...!

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1402 ساعت: 17:47

ایکاش کسی مرا دوست میداشت آنگونه که انگار زندگی بدون من را نمیتواند تصوّر کند، انگار من جزو ضروری زندگیاش و حضورم یک چیز عادی و از ملزومات زندگی اوست، مانند نسبت پدر مادر و آدمی نسبت به خودش!.. میدانم این چیزها از نزول فکر و حس خبر میدهد ولی چه میتوان کرد، گاهی به کلّهام میزند!.. اصولا گریزانم از این حرفها و دیگر باوری به این قبیل امور ندارم چون میدانم آدمی تا چه اندازه بود و نبودش سست و احساساتش شکننده و مخرّب است و همان بهتر که انسان با تنهایی انس بگیرد و اگر کسی را در این تنهایی شریک میکند نه برای نفی آن که برای غنابخشیدن به آن باشد...! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1402 ساعت: 17:47

چقدر جدیدا بدم میاد از آدما سریع، متظاهرا دودوزه بازا، لمپنای دوزاری متملق، حال به هم زنا، بیشرفای عوضی، چقدر از شما عوضیا متنفر بود... مرام گذاشتن برای نامردا، چه حماقتی...! مردم نمک نشناس.. حالا ادای انقلابیا و منادیان حقوق انسانی درمیارن.. خلاصه مماشات مخلصم چاکرم و به حرمت قدیم و فلان و بهمان که شاید و حمل بر خوبی کردن بسه دیگه..

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1402 ساعت: 17:47

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: پنجشنبه 25 اسفند 1401 ساعت: 18:24

به خدا کمرم دیگه داره خم میشه زیر این بار کاه! یه ذرّه دیگه مونده! چه کنم نمیدانم، کسی اهمیّتی میده؟ نه! چه کنم برای خودم نمیدانم... به کدام سو بروم نمیدانم، چه کنم نمیدانم...

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: پنجشنبه 25 اسفند 1401 ساعت: 18:24

چیزی که از زندگی یاد گرفتهام این است که خودت را پیشمرگ هیچکس حتی نزدیکترین افرادت نکن! کسی که تو را دوست داشته باشد و خوبیات را بخواهد قربونی تو به دردش نمیخورد!...

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: پنجشنبه 25 اسفند 1401 ساعت: 18:24

یکجایی به بعد ناراحت شدن نیست، فقط خستگی است!.. خستگیای که به تنت مانده...

خدا لعنت کنه این آرنوفسکی رو، یه فیلم نداره حال آدم رو خوب کنه، امّا جدای از حال خراب کردن، این فیلم جدیدش اینقدر متاثّرکننده است که لحظه لحظهاش رو میخواستم زار بزنم... اینقدر به خودم فشار آوردم تا آخرش که غمباد گرفتم... خدایا میخوام زار بزنم، نه برای خودم، برای همه چی، برای همه کی..

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: شنبه 20 اسفند 1401 ساعت: 16:31

آخ که چقدر کصشر گفتم دیشب! هرچند دروغ هم نگفتم، گاهی میطلبه آدم خودش رو بریزه بیرون، مثل الان که میخوام بگم من یه بازندهام، یه بازندهی تمام عیار واقعی! اصلا گور بابای برنده شدن، با خودت مسابقه بدهی از خودت شکست بخوری، چه جوکی!.. چقدر کصشر گفتهام اصلا در این چندسال، اصلا نمیدانم چه گفتهام، میدانم ولی نمیفهمم، ماندهام حیران که ته همهی این روز شب کردنها، نمیدانم ته این جمله ردیف کردنها سکوت کردنها معاشرت کردنها شیفت نگهبانی دادنهای سربازی، غصّه خوردنها، ته همهی این شبهایی که زبان به کامگرفتیم و صبح فردایش رهسپار جادهای به هیچستان شدیم، پشت این به خاک سپردنها در عالمواقع و در خیال، واقعا ته همهی این ذرّه ذرّه آب شدنها چه شد؟! چی بود ماحصل عمر، اگر آب شدیم پس روشنایی کو، چرا در تاریکی ماندیم؟!..  تنها آب شدم، از شرم و از غصّه... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: يکشنبه 7 اسفند 1401 ساعت: 3:20

صفحه بندی