کو نفس رحمتی خدا؟!... هر چه هست از من است، خرده از خویش باید گرفت، ناراحت از دست خویش باید بود، اشتباه از من است، هر چه هست آقایان و خانمها از خود ماست بر خود ما.. میخواستم یک چیز به هم سن و سالان خودم بگویم، نه غرزدن، نه نق زدن، نه لعن و نفرین حواله این و آن و دنیا کردن چیزی را بهتر نمیکند؛ شاید در ظاهر از فشار روانی و عصبی و ناراحتیای که بر دوشمان احساس میکنیم کم کند ولی بهتر نمیکند، تنها حالمان را شرجیتر میکند، بغض عصبانیت و ناآرامی و تشویش به دلهایمان میکارد و تا برخاستن شاخههای بدگمانی و حسادت و کبر و بغض ما را هم چنان میفریبد و عمر در فریب میگذرد و عمر در عصیان میگذرد، گمان میکنیم بر عصیان میشوریم حال آنکه عصیان ما را برمیانگیزاند... القصه حرف زیاد است، اگر گرهی است اگرمشکلی است بخندید و بگذرید یا بمانید و بسازید، قسمتی از شرایط خارج از اختیار ماست ولی اینکه ما چه واکنشی بدهیم و حالمان را چگونه بیابیم تنها و تنها به خودمان بستگی دارد.. گمان کنید کوچهای بسته است! آیا میتوان برگشت و راهی دیگر را یافت یا باید به فکر از دیوار پریدن و هزار احتمال خطرناک را داد یا وسط کوچه جامه درید و داد و هوار به راه انداخت و نفس نفس زد و یا..؟!.... القصه ما هستیم و خودمان....
برچسب:
نویسنده: نگار دادخواه