آیتی در وفاداری - تاریخ: 1399/2/15 ساعت: 20:56
آقا ما خیلی وقت پیش یه ذرّه با این Duolingo ور میرفتیم، همینجور دورهمی، خلاصه اون اوائل هر چندروز یکبار، الان کار به جایی رسیده هر چندساعت یکبار پیام میده، ایمیل میزنه، با جملهبندیهای مختلف، قسم آیه قربون صدقه که بیا و فلان... قربون شکلت میام، عزیزم صبر کن میام دورت بگردم...
نیم فاصله - تاریخ: 1399/2/15 ساعت: 20:56
اینقدر در نوشتن خودم دقّت کردهام به علائم نگارشی، به خصوص به نیم فاصلهها (خود این نیمفاصله است یا نیم فاصله؟!) که یه لحظه دیدم تلویزیون داره تبلیغ میذاره، گاو و شیر و این قسم مسائل، ناخودآگا
راحتم کن - تاریخ: 1399/2/15 ساعت: 20:56
دیگر نه میخواهم کسی را دوست بدارم و نه کسی مرا دوست بدارد... نه یار میخوام، نه مار میخوام، نه غار میخوام، نه دلِ زار میخوام، نه شلوار میخوام، نه دار میخوام، نه روزگاریکه از من درآرد دمار میخوام،
دلگیر - تاریخ: 1399/2/15 ساعت: 20:56
آنقدَر دلگیر و دلچرکینم که اگر ممکن بود همه چیز را به کناری میگذاشتم تا خلوتم تام و تنهاییام تمام شود... حس میکنم نه تنها کسی در این عالم نیازی به من و بودن من ندارد که حضور من دیگر لطف و حسنی ندارد... نمیدانم، آنقدر ملولم که جز این کلمات چیزی از دهانم خارج نشود...
نوشتن از چه و برای چه - تاریخ: 1399/2/15 ساعت: 20:56
همه چیز از فایده افتاده است انگار... نه از سکوت و نه از تکلّم آبی گرم نمیشود... میتوانم برای سالها با خودم عهد ببندم که صم بکم باشم ولی آخرش چه؟ باید چه کرد؟ میخواهم بنویسم چیزی را که نمیدانم
این المفر - تاریخ: 1399/2/15 ساعت: 20:56
شدیدا مشتاق دیدار کسی هستم که مرا بفهمد، با تمام زوایای پنهان و آشکارم... و مهربانانه و صادقانه و صمیمانه مرا به خودم بازنماید... میدانم همچنین کسی نه برای من که برای هیچکس احتمالا وجود ندارد،
این است و جز این نیست - تاریخ: 1399/1/5 ساعت: 5:56
من از بدی و نفرت نمیترسم، از بیتفاوتی و بیمحلّی میرنجم.. من از سختی و شکست نمیترسم، از بیحاصلی میرنجم... به نظر من سکوت کردنها و نمیدانمها کسر شان نیست، ادّعا درباره چیزی که یا نمیدانی یا
پریشان عالمی - تاریخ: 1399/1/5 ساعت: 5:56
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل، شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی... صعب روزی، بوالعجب کاری پریشان عالمی...
سخن گوییم... - تاریخ: 1399/1/5 ساعت: 5:56
سخن گوییم... بیا تا سخن گوییم... بیا تا سکوت این شب ظلمانی را بشکنیم... بیا با یکدگر سخن گوییم...
صائب است - تاریخ: 1399/1/5 ساعت: 5:56
به غیر عشق که از کار برده دست و دلم نمیرود دل و دستم به هیچ کار دگر صائب تبریزی
وحشی است - تاریخ: 1399/1/5 ساعت: 5:56
ای که یکدم فارغ از یاد رقیبان نیستی هیچ عیبی نیست!.. ما را نیز گاهی یاد کن وحشی بافقی اگر بدانی پشت این هیچ عیبی نیست چیست،....
نالوطی - تاریخ: 1399/1/5 ساعت: 5:56
میدونی چرا ازت بدم میاد؟! چون میون این آشوب من دلم فقط به تو قرص بود، رو هیکل تو حساب کردم فقط، میون این همه نامرد فکر کردم تو مردی بهت اعتماد کردم.. تو چیکار کردی؟! خنجرت رو تا دسته کردی تو قلبم
خاطر آزرده - تاریخ: 1399/1/5 ساعت: 5:56
ایکاش هیچ یک از شمایان را نمیشناختم... که تنها یادتان بر خاطرم سنگینی میکند...
گذشتهها گذشته؟ - تاریخ: 1399/1/5 ساعت: 5:56
اگر امکان اصلاح گذشته بود، احتمالا خیلی چیزها را پاک میکردم.. شل گرفتم، از همان ابتدا به تصوّرمان چیزهایی را القا کردند که نتیجهاش شل گرفتن زندگی شد.. نمیخواهم تقصیر را گردن دیگران بیندازم ولی ح
دراصل ابراز سلام و احترام - تاریخ: 1399/1/5 ساعت: 5:56
دوستی محترمانه، دیپلماتیک و گذری عمومیّت بیشتر دوستیها و آشناییهای من بوده است، حرفی هم نیست؛ هر کسی قسمتی دارد و متناسب با آنچه هست میبیند... کما تدین تدان.. شاید برای همین است که روحم چندپاره ش
گاهی - تاریخ: 1399/1/5 ساعت: 5:56
خوش باد روح آنکه به ما با کنایه گفت، گاهی به قدر صبر بلا میدهد خدا... فاضل کتابهای فاضل رو دارم دوره میکنم...
و اما الحزن... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:12
مردم چشمم به خون آغشته شد، در کجا این ظلم بر انسان کنند... اون از هوای دلمون و این از هوایی که استنشاق میکنیم.. نه عرضه تغییر و بهبود داریم (دارم) و نه اینکه دستی فرود آید و نجات دهد... تا کی در ای
مغشوش - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:12
این سربازی هم که شده قوز بالا قوز.. قدرت تصمیمگیری و تمرکز رو ازم گرفته.. مغشوشه مغزم.. داغونم مثل یه انبار پر از جنس که منفجر شده... برم، نرم؟ بالاخره که باید برم، زودتر برم یا دیرتر با این وضع مرد
تکلیف زیستن - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 14:54
کسی که در وقت ناراحتی و نیاز و افسردگی در عین محبّت دیدن از تو به تو بیمحلی و قدرناشناسی میکند و تنهایت میگذارد، چقدر میتوان بر وفای او و مرام او امید داشت؟ آدمی بیارزش است چون هیچ ارزش و قیمت ثابتی
عر بزن گوسالهههه - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:00
عشق اندازه پشم ارزش نداره. باید وقیح بود. _آخ ددی چی شده؟ خدا از اون بالا میاد بگه چی شده؟ یه مردک نره خر میگه چی شده؟ کی دلش میسوزه الاغ؟! کی به پات میشینه کرم آسکاریس؟ کی پاپیات میشه ژوپیتر بیحلقه