جبران خیال جبران
-
تاریخ: 1399/4/16 ساعت: 8:30
چگونه میتوان جبران کرد، سوال اساسی اینجاست که التیام نه، جبران چگونه است... نمیدانم در قفسم، آزادم چگونه است که در هر حال انگار راه پرواز را نمیدانم... بد بودن قضیّه آنجاست که باز این تویی که چندین برابر حالت عادّی باید انرژی بگذاری تا عادّی باشی عادّی بنمایی و عادی راه را بپیمایی و فوقالعاده بنمایی...
ناسالم بودن
-
تاریخ: 1399/4/16 ساعت: 8:30
مادرم تعریف میکردند که حالا نمیدونم کجا بوده آرایشگاه بوده یا جای دیگه، دوتا از این خانوما با هم حرف میزدند که حالا باز نمیدونم هردوشون مشتری بودند یا فروشنده و مشتری بودند، چندان اهمیّتی نداره حال
بیخاصیت
-
تاریخ: 1399/4/16 ساعت: 8:30
احساس بیخاصیّت بودن... چه بد، چه بد.
مجمع خفه خون گرفتگان
-
تاریخ: 1399/4/16 ساعت: 8:30
این نیاز مفرط به حرف زدن و در عین حال خفه خون گرفتن از کجا میاد؟ چرا مجمع خفه خون گرفتهها در ایران نداریم؟ دلم میخواهد حرفی بزنم که زده باشم ولی گوش شنوایی باشد که حرف مرا نشنود مرا بشنود.. گوش
صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد
-
تاریخ: 1399/4/16 ساعت: 8:30
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل، کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها... این غر نیست، وصف حال است..
مبتلا گشتم در این بند و بلا
-
تاریخ: 1399/4/16 ساعت: 8:30
ایکاش هیچکس مرا نمیشناخت، نه شناخت واقعی که همین شناخت ظاهری.. نه دلتنگ دیدار کسی هستم و نه در آرزوی داشتن چیزی... هر چه ناله سر دهم بیهوده است، من به چیزی گرفتارم که با من است، منم!...
آغوش
-
تاریخ: 1399/3/19 ساعت: 5:25
یه آغوش چیه؟ همون هم نداریم... :) نیاز به یک آغوش گرم و صمیمی و مهربانانه شدیدا احساس میشود...
فیلم
-
تاریخ: 1399/3/19 ساعت: 5:25
تو این مدّت چندتا فیلم خوب دیدم ولی خب به نظرم این فیلم (دانمارکی) یک مرد خوشبخت (A Fortunate Man) فیلم جالب و تاثیرگذار و متفاوتی بود... تا حدودی از بعضی جهات حس بعد از دیدن سکوت اسکورسیزی (silence) رو هم برام زنده کرد...
بر فراز کوهستان شمالی
-
تاریخ: 1399/3/19 ساعت: 5:25
گاهی فکر میکنم هیچ جای این شهر را دوست ندارم... هیچ کس را نمیشناسم.. در خانه میمانم چون هیچ جای این شهر را دوست ندارم، دوستتر نمیدارم...
در آستانهی شناخت
-
تاریخ: 1399/3/19 ساعت: 5:25
گویا در آستانهی هلاکت ابدی قرار گرفتهای... گم میکنی که دلیل بودن تو چیست، معنای زیستن انگار چیزی دوردستتر و عمیق و پیچیدهتر از آنچیزی است که تو با ذهن ساده و خام خود بدان دست پیدا کنی... چیزی در وجود توست که احساس میکنی نیست، یک تکّه از پازل وجود توست که تو باید در جستجوی آن و تکمیل کردن خود زمین و ...
قناعت بیخود
-
تاریخ: 1399/3/19 ساعت: 5:25
قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ، یا رب چه گداهمّت و "بیگانه نهادیم"... چه بد که معنی این بیت را خوب میفهمم...
شب
-
تاریخ: 1399/3/19 ساعت: 5:25
از خدا میخواهم که به حال و روز من دچار شوی.
من گنگ خوابدیده و...
-
تاریخ: 1399/3/19 ساعت: 5:25
نه آهنگ شاد نه آهنگ غمگین، نه آهنگ کلاسیک نه مدرن نه تند نه ملو نه موزیک تنها نه ترانه، حوصله هیچکدام را ندارم... روحم چیز دیگری را میطلبد برای تسکین.. به این حالت میگویند خلا؟ سکون؟ سکوت؟ بهت؟ وقتی هیچ آهنگی با تو همراهی نکند، سخن جز هیاهو چیزی به چشمت نیاید و سکوت تو را در مظلومیّتی گنگ آهسته سر ب...
مکاشفه
-
تاریخ: 1399/3/19 ساعت: 5:25
میخوای دوکلمه بگی که فقط گفته باشی، اصلا مهم نیستا ولی همینکه آدم چیزی رو بگه که یکم (یک کم، یه کم، یکم) احساس کنه حالش خوب شده سبک شده یا هر چی، میبینی به کی میتونی بگی، فایده داره گفتنش؟ به کسی
این قصّهی عجب شنو از بخت واژگون
-
تاریخ: 1399/3/19 ساعت: 5:25
دیگر نمیدانم چه کنم که اندکی دلم آرام و قلبم التیام یابد... هر طرف را که میگیرم از طرف دیگر سر باز میکند... خستهام، نه اینکه تا بحال خسته نبودهام و نشدم، خستهام از اینکه میبینم عمر نقدی را دادهام و... بماند اصلا... تا اطّلاع ثانوی و وقتی دیگر در اینجا چیزی نخواهم نوشت و با شمایان درمیان نخواهم گذاشت...
ایکاش میمردم
-
تاریخ: 1399/3/19 ساعت: 5:25
آدم بمیره ولی کسی رو دوست نداشته باشه.. چون اگر دوست داشته باشی روزی هزاربار باید بمیری و میمیری...
قلعه امن
-
تاریخ: 1399/2/15 ساعت: 20:56
هر انسانی را قلعهی امنی است... هان! زنهار که از قلعه بیرون نیاییکه سگی نیمهجان هم تواند پاره پارهات کند... ... امّا چارهای نیست در هر حال این را بگویی که رهزن شیّاد دغلباز نفوذ و فریب داند: اللهم اجعلنی فی درعک الحصینه التی تجعل فیها من ترید...
در مبحث نمکشناسیِ غم
-
تاریخ: 1399/2/15 ساعت: 20:56
اینقدر درد روی درد ریخته است، اینقدر به غم آلوده شدهایم، اینقدر غمگین بودهایم و همگان ما را غمگین دیدهاند که انگار خجالت میکشیم شاد باشیم، اگر وقت خوشی هم میرسید خوب استفاده کنیم و خوشی کنیم
غصّه
-
تاریخ: 1399/2/15 ساعت: 20:56
گنج زر گر نبود کنج قناعت باقیست، آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد؛ حافظ حافظ جان! این ابیات به درد تو میخورد نه امثال من که تا زانو در گ.یم... برای کسانی مثل من یک درد و درمان وجود دارد
نجف
-
تاریخ: 1399/2/15 ساعت: 20:56
تا به حال فرصت نداده که جاهای زیادی از این کرهی پهناور را ببینم امّا یکجا بود که وقتی در همان کودکی قدم در صحن و سرایش گذاشتم فهمیدم هوایش، اتمسفرش همه چیزش آرامش بخش و باصفاست... انگار باور می